دفتر خاطرات
روزی مردی بادختری که وضع مالی خوبی داشت آشنا شدومی خواست هرطوری که شه بااو ازدواج کند.مرد یکبار ازدهانش پرید کهپنج سال است که دفترخاطراتی داردکه همچیز زندگی اش رادران می نویسد.دختر هم اسرار کرد که دفتر رابه من بده.از فردای ان روز مرد به همراه دوستش شوع به نوشتن دفترخاطرات تقلبی کردندآنها برای قدیمی نشاندادن دفترگلهایی پرپرونوشتنبا انواع رنگ ها وریختن آب میوه و...استفاده کردندوبعداز چند روز مرد همراه دفتر نزد دختر رفت.وبع ازچند دقیقه دختر با عصبانیت گفت:((تو من رو چی فرض کردی؟ این که سالنامه سال90 است! توپنج سال است که داری تواین دفتر می نویسی؟))
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 21:37 توسط ریما ابدالی
|

سلام دوست عزیز از اینکه ازوبلاگ من دیدن کردید ممنونم نظر یادت نره