عشق ودوستی

دوست داشتنی


پسري باخانواده اش دعوايش شد وازخانه زد بيرون ورفت خانه يکي از دوستان،يک ماه در آنجا ماند بعداز يک ماه دختري را سرکوچه مي بيند و به او تيکه مي اندازد.
يکي ازدوستانش ميپرسد،مي دوني اين کي بود؟!!!
_نه!!
_اين خواهر همون رفيقت بود که تو يه ماه خونشون بودي.
عذاب وجدان مي گيرد و مي رود خانه رفيقش.
رفيقش بساط مهماني وشام را آماده ميکند.به رفيقش ميگويد ببخشيد من سر کوچه به دختري تيکه انداختم ولي نمي دانستم خواهر توبود!
دوستش باخوشحالي دستانش را بالاميگيرد،آغوشش را باز ميکند ومي گويد مرحبا به رفيقي که يه ماه خونمون زندگي کرد ولي خواهرمو نشناخت
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:47 توسط ریما ابدالی|

همیشه با خود فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند وضعشان آن است؟ نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن .........
(دكتر على شريعتى )
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:43 توسط ریما ابدالی|

I wish life was like coffee
Each time it was too bitter
It was sweet with sugar and milk
Easily this
ترجه:
ای کاش زندگی مانند قهوه بود
هر وقت زیاد تلخ شد
بتوان با شیر وشکر شیرینش کرد
به همین راحتی
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:42 توسط ریما ابدالی|

سلام دوستان خوبم ممنون که ژست هام رو میخونید و نظر میدید...
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:39 توسط ریما ابدالی|

تنهایی در چند خط...

همیشه
هر چه خاطره است
از دریای شمال به این خانه می‌‌وزد
چطور می‌‌شود ...
یک تابستان...
یک غروب...
یک ساحل...
یک نگاه ...
یک آغوش...
بشود دنیای یک آدم؟
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:22 توسط ریما ابدالی|

 

میخــــــواهم عوض شوم!
چرا بایـــــد دلتنگ آغوشت باشم؟
میخـــــــواهم تو دلتـــــنگ آغوشَـــم باشــــی!
میخـــواهم آن سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه
... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسان نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش را نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن
بـــــه همان سیــــب های کِرم خورده ی روی زمــــــین قانـــــــــــــع بــاش!

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:21 توسط ریما ابدالی|

گفته بودم دیوانه ام !
گفته بودم دوست داشتنم واقعی ست
یادت هست ؟
گفته بودم حرف که می زنی خواستنی ام می شوی
با دستانت که حرفی را برایم توضیح میدهی دیوانه ات می شوم
عمیق که نگاهم می کنی سُرخ می شوم
لُکنت می گیرم
بچه نیستم ولی دلم خیلی کوچکتر از این حرفهاست
دیده ای مردی را که احساسِ جنون کند با ندیدنت ؟
دیده ای مردی که گوشش هیچ صدایی نشنود جُز صدای تو ؟
هیچ نگوید جُز برای تو ؟
گفته بودم دور که هستی کم دارم !
آواره ام !
دربه درم !
می شوم مجنون و تو آن لیلی باش یکبار !
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:17 توسط ریما ابدالی|

ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ
ﺩﻭﺳﺘـــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﺩ !!...
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﯽ پﺮﺳﯽد
ﺩﻭﺳﺘــــــــــــــــﻢ ﺩﺍﺭﯼ !?...
ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟـــــــــﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻟﺮﺯﯾﺪ !!...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﯾﺒــــﺎ ﺑﺎﺷﯽ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺯﯾﺒـــﺎﺗﺮﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ
ﻋﺎﺷــﻘﺶ ﺷﻮﻧﺪ !!...
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ: ﺧﻮﺷـــــــــﮕﻠﻢ !!!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ !!...
ﺩﺳـــــــﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧــــــــﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑـــــــــﻠﺪﯼ !!.
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:9 توسط ریما ابدالی|

 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....

بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:10 توسط ریما ابدالی|

 

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

 

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

 

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

 

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

 

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

 

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

 

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

 

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

 

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

 

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

 

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

 

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

 

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

 

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

 

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

 

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

 

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

 

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

 

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

 

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

 

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

 

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

 

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

 

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

 

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

 

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

 

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

 

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

 

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

 

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

 

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

 

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

 

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

 

دوستدار تو (ب.ش)

 

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

 

گمان می کنم جوابم واضح بود

 

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

 

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

 

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

 

از بستگان

 

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

 

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

 

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

 

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

اگه دوس داری خودتو با این داستانا تخلیه کنی اشکال نداره منم باشنیدنش تحت تاثیر قرار گرفتم ولی هرگز با این داستا خودتو فریب نده و از حقیقت زندگی فرار نکن
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:3 توسط ریما ابدالی|



قالب جديد وبلاگ ميهن فا