X
تبلیغات
عشق ودوستی
عشق ودوستی

دوست داشتنی


زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است جهانی با ماست

آسمان "نور"خدا"عشق" سعادت با ماست

فرصن بازی این پنجره را دریابیم!

در نبندیم به "نور" به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحل دل برگیریم!

رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم!

زندگی!

رسم پذیرایی از تقدیر است . . .

ارسالی توسط سحر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 18:50 توسط ریما ابدالی|


پسري باخانواده اش دعوايش شد وازخانه زد بيرون ورفت خانه يکي از دوستان،يک ماه در آنجا ماند بعداز يک ماه دختري را سرکوچه مي بيند و به او تيکه مي اندازد.
يکي ازدوستانش ميپرسد،مي دوني اين کي بود؟!!!
_نه!!
_اين خواهر همون رفيقت بود که تو يه ماه خونشون بودي.
عذاب وجدان مي گيرد و مي رود خانه رفيقش.
رفيقش بساط مهماني وشام را آماده ميکند.به رفيقش ميگويد ببخشيد من سر کوچه به دختري تيکه انداختم ولي نمي دانستم خواهر توبود!
دوستش باخوشحالي دستانش را بالاميگيرد،آغوشش را باز ميکند ومي گويد مرحبا به رفيقي که يه ماه خونمون زندگي کرد ولي خواهرمو نشناخت
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 16:47 توسط ریما ابدالی|

همیشه با خود فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند وضعشان آن است؟ نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن .........
(دكتر على شريعتى )
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 16:43 توسط ریما ابدالی|

I wish life was like coffee
Each time it was too bitter
It was sweet with sugar and milk
Easily this
ترجه:
ای کاش زندگی مانند قهوه بود
هر وقت زیاد تلخ شد
بتوان با شیر وشکر شیرینش کرد
به همین راحتی
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 16:42 توسط ریما ابدالی|

سلام دوستان خوبم ممنون که ژست هام رو میخونید و نظر میدید...
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 16:39 توسط ریما ابدالی|

تنهایی در چند خط...

همیشه
هر چه خاطره است
از دریای شمال به این خانه می‌‌وزد
چطور می‌‌شود ...
یک تابستان...
یک غروب...
یک ساحل...
یک نگاه ...
یک آغوش...
بشود دنیای یک آدم؟
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 14:22 توسط ریما ابدالی|

 

میخــــــواهم عوض شوم!
چرا بایـــــد دلتنگ آغوشت باشم؟
میخـــــــواهم تو دلتـــــنگ آغوشَـــم باشــــی!
میخـــواهم آن سیــــبِ قرمزِ بالـــای درخــــــت باشـــــَم
در دورتـــــرین نُـــقطه
... دقت کن!!!
رسیدن بـــــه مَــــن آسان نیـــــست
اگر هِـــمـَتـَش را نـَـــداری
آسیــــبی به درخت نــــزن
بـــــه همان سیــــب های کِرم خورده ی روی زمــــــین قانـــــــــــــع بــاش!

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 14:21 توسط ریما ابدالی|

گفته بودم دیوانه ام !
گفته بودم دوست داشتنم واقعی ست
یادت هست ؟
گفته بودم حرف که می زنی خواستنی ام می شوی
با دستانت که حرفی را برایم توضیح میدهی دیوانه ات می شوم
عمیق که نگاهم می کنی سُرخ می شوم
لُکنت می گیرم
بچه نیستم ولی دلم خیلی کوچکتر از این حرفهاست
دیده ای مردی را که احساسِ جنون کند با ندیدنت ؟
دیده ای مردی که گوشش هیچ صدایی نشنود جُز صدای تو ؟
هیچ نگوید جُز برای تو ؟
گفته بودم دور که هستی کم دارم !
آواره ام !
دربه درم !
می شوم مجنون و تو آن لیلی باش یکبار !
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 14:17 توسط ریما ابدالی|

ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ
ﺩﻭﺳﺘـــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﺩ !!...
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﯽ پﺮﺳﯽد
ﺩﻭﺳﺘــــــــــــــــﻢ ﺩﺍﺭﯼ !?...
ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟـــــــــﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻟﺮﺯﯾﺪ !!...
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﯾﺒــــﺎ ﺑﺎﺷﯽ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺯﯾﺒـــﺎﺗﺮﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ
ﻋﺎﺷــﻘﺶ ﺷﻮﻧﺪ !!...
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ: ﺧﻮﺷـــــــــﮕﻠﻢ !!!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ !!...
ﺩﺳـــــــﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ...
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧــــــــﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑـــــــــﻠﺪﯼ !!.
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 14:9 توسط ریما ابدالی|

 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....

بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 1:10 توسط ریما ابدالی|



قالب جديد وبلاگ ميهن فا